تبليغاتX
حرفهای نگفته
اینها همه حرف دلمه ..........

 

این روزها

سایه ام نه پشت سر

نه روبرو

نه حتی در کنارم

نه !

این روزها آنقدر تنهایم که حتی سایه ای ندارم

باد پاییزی خاکستر زمان را کنار می زند

باز ویرانی دلم را می نمایاند

باد پاییزی خاکستر زمان را کنار می زند

باز پیاده روها عریان می شوند

از تو

از من

از ما

می کشانند با خود این دل بی بهانه

می نشانند داغ حسرت بر وجودم

باز هم به آن خیابان می رسم

آن سوی حسرت ....

وعده گاه بی قراریهایمان

یادت هست آیا یا نه ؟!

خنده ی تلخیست وقتی تو نمی پیچی از آن فرعی دگر ....

آه بی صبریست فریاد زمانه

یاد تو من میکنم بی هیچ بهانه

در میان خاطرت از من نشانی هست آیا ؟!!

 

خدایا میدونم اینروزها دوباره داری بغلم میکنی چون رد پامو نمیبینم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:43  توسط غریبه  | 

 

دلتنگ لحظه ی دیدار به انتظارت می نشینم

تا بیایی

رنگ خوشبختی بپاشی

رنگ شادی

روی نقش بی رنگ دل من

آه دل من !!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:3  توسط غریبه  | 

 

میدونی و خوب میدونم

........

میدونم توی دل تو ابنروزا جای چشامه

میدونی توی دل من همیشه رد نگاته

اینروزا سهم منو تو گریه و دلواپسی نیست

بیاو بگو تو قلبت جز منو مهربونی نیست

اگه تو تقدیر ما نیست که برای هم بمونیم

پس بیا تو این دقایق برای هم ما بمیریم

بسه این همه خجالت

بیا و غرور و بشکن

خالی از سکوتو تردید

بگو تو دوستدارم من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:11  توسط غریبه  | 

 

       

                                     قلب شیشه ای

 

کـــــــاش !!

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاهست 

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم

 کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم !!!!

کاش ....



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:27  توسط غریبه  | 

نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو

 

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:38  توسط غریبه  | 

 

من آنقدر خسته ام که فقدان خویش را در خویش نمی بینم

آنقدر آشفته که شاید بیاد نداشته باشم خواسته ام را برای زیستن


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:51  توسط غریبه  | 

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط غریبه  | 

 

در حضور واژه های بی نفس


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط غریبه  | 

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:53  توسط غریبه  | 

 

امشب قرار است سیل بیاید...

             ... رودخانه چشمم طغیان کرده است...

                                ... بگذار در لاک خودم فرو روم...

                                                       تا سرم به سنگ نخورد...

                                                                     تا... دلم ...نشکند...! (پرستو مهاجر)


     

این شعر رو از وبلاگ دوستم با اجازش برداشتم و به شکل پایین تحریف کرده و نوشتم

http://www.eshghesangi.blogfa.com/

 

  خدایا ....

 

          هرشب سیل می آید


                      رودخانه چشمم طغیان میکند


                                    نگذار در لاک خود فرو روم


                                                 تا سرم به سنگ نخورد

 
                                                            تا ... دوباره دلم ... نشکند ...!


                                                                        که دیگر جایی برای ترمیم ندارد ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:14  توسط غریبه  |